تبليغاتX
دخترتنها

دخترتنها

بشکن این سکوت تلخ را !!!

گذشت لحظه های با تو بودن
و در پاییز عشقمان
نامی از دوست داشتن باقی نماند
چقدر زودگذر بود قصه من و تو
و در آنروز که دست بی رحم تقدیر
درو کرد گندمزار دلهایمان را
و تهی شد همه جا از عطر گل عشق
و در کوچ پرنده های غمگین
در آن کویر آرزو
شاعری دل شکسته و تنها
می نوشت شعری به یاد با هم بودن ها
شعری برای خشکیدن گلهای عشق در مزرعه دوست داشتنها
قطره اشکی به یاد همه خاطره ها ....

 

 

يکي بود يکي نبود
يه روزي از روزا
با يه دختري آشنا شدم.
اون اولا واسم مثل يه دوست خوب بود.
يه دوست که باهاش بتونم راحت درد دل کنم.
ولي کم کم خيلي بهش عادت کردم.
واسم با ديگران متفاوت بود.
عاشقش شدم.
عشق اولم بود.
نمي دونستم چه جوري بهش بگم.
چه جوري نشون بدم
که دوستش دارم.
روز ها گذشت.
من هم هر کاري که مي تونستم مي کردم
که بهش نشون بدم که دوستش دارم.
يه روز قلبمو تقديمش کردم٬ قلبمو پس داد!
دختر عجيبي بود. اصلا توو خط عشق و عاشقي نبود.
همين جور عاشقش موندم...
يه روز اومد گفت:
" اين دوستمه اسمش سعيد هست."
يهو يه چيزي قلبمو فشار داد.
بغضمو خوردم و لبخند زدم گفتم:
"خوشبختم."
ديگه چيزي از دلم نمونده بود.
اون لبخند از ته دل نبود.
فقط ماهيچه هاي صورتم بودن که به صورت يک لبخند شکل گرفته بودند.
که باز هم ناراحت نشه!
يه روز درحالي که گريه مي کرد به خونم اومد و گفت:
"با هم جرو بحثمون شده. مي تونم پيشت بمونم؟"
با اين حال که مي دونستم اين قلبمه که باز هم بايد درد بکشه و جيک نزنه٬
لبخند زدم و گفتم:
"بله که مي توني."
بغلش کردم و سرش رو گذاشتم رو شونم که گريه کنه تا آروم بشه...
چندين ماه گذشت...
يه روز بهم زنگ زد و گفت:
"پنجشنبه هفته ي ديگه عروسيم هست. کارت دعوتو کي بيارم خونتون بهت بدم؟"
ديگه نمي فهميدم چي ميگه.
منگ شده بودم.
يهو ديدم داره ميگه:
"... کوشي؟ الوووووو...."
گفتم: "اينجام. اينجام. يه لحظه رفتم تو فکر."
گفت: "تو هميشه وقتي با من حرف مي زني ميري تو فکر!"
گفتم: "فردا خونه هستم. حدود ساعت پنج بيا دعوت نامه رو بده."
....
اون شب اصلا خوابم نمي برد. خُل شده بودم.
ياد اون روزهاي اول که تازه باهاش آشنا شده بودم افتاده بودم.
خلاصه با هزار تا وول خوردن و کلنجار رفتن تونستم يه سه ساعت بخوابم.
فردا ساعت پنج زنگ در به صدا در اومد.
خودش بود. بازم سر ساعت!
در رو باز کردم.
به چشماش زل زدم.
هنوزم عاشقش بودم. ولي ...
گفت:
"يوهو. کجايي؟ بيا اينم دعوت نامه. پنجشنبه مي بينمت."
تا پنجشنبه بياد٬‌ نمي دونم چه جوري زندگي کردم.
همه چيز واسم مثل جهنم بود.
نمي تونستم تحمل کنم.
به سيگار و مشروب هم عادت نداشتم.
دوست داشتم برم بالاي يه کوهي و تا دلم مي خواد داد بزنم.
....
پنجشنبه کت شلوارم رو پوشيدم.
به سالن که رسيدم٬ اونو توو لباس عروس ديدم.
چقدر زيبا شده بود.
اومد جلو و بهم گفت:
"خوش اومدي امين. برو يه جا بشين. اميدوارم بهت امشب خوش بگذره."
دستشو گرفتم و لبم رو آوردم نزديک گوشش و گفتم:
"نه. اومدم اين کادوي ناقابل رو بدم و برم. تو هميشه توو قلب من هستي. منو يادت نره!"
گونش رو بوسيدم و گفتم:
"خداحافظ!"
حالا اين من بودم و تنهايي هام که بايد تا ابد باهاش مي ساختم!...

 

عکس های عاشقانه Love 2 Love parsnet1.mihanblog.com

 

میدونی چراوقتی می خوایی بری تورویاچرا چشماتو می بندی؟.......

میدونی چراوقتی می خوایی گریه کنی چشماتو می بندی؟..........

حتی وقتی می خوایی کسی رو ببوسی چشماتو می بندی؟

چون قشنگ ترین چیزهای این دنیا دراین لحظات قابل دیدین نیستن.

 

 

نميدونم از کجا بايد شروع کنم ولي يه حسي منو وادار مي کنه که بنويسم

خيلي از مسائل سخته عشقتو با يکي ديگه ببيني

عشقت بهت پشت کنه

عشقت ديگه تو رو نخواد و رو همه چيز پا بذاره و خيلي از مسايل ديگ

ولي سخت تر از همه اينه که خدا تو رو فراموش کنه

برام سخت بود وقت جدايي وقت تنها شدن وقت ترد شدن و موندن به تنهايي ولي وقتي ديدم خدا منو تنها نذاشت وقتي

 ديدم خدا هنوز باهامه به خودم اميدوار شدم قدرت گرفتم تا زندگي از دست رفتمو از نو بسازم شروعي تازه با زندگي جديد

 دوستاي خوب

درسته اون رفته ولي خدا که نرفته خدا هنوز باهامه

از اون روز داره بهم کمک مي کنه طوري که باورش خيلي جاها سخته

از دست دادن اوني که دوسش داري سخته ولي يادمون باشه که اگه خدا رو از دست داديم زندگيمون از دست ميره

چگونه فراموشت كنم تو را كه از خرابه هاي بي كسي به قصر سپيد عشق هدايتم كردي؟

چگونه فراموشت كنم تو را كه همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش كردم؟

برايم تمامي اسم ها بيگانه شدندو تمام خاطرات مردند دلت را به من بده فكرت را به من بده،سرت را روي شانه هايم بگذار مي خوام بهت اطمينان بدم تا آخر راه باهاتم تنهات نمي زارم.

قول مي دم!!!

 

 

احساسی ترین متن عمرم

یه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن..
تو باشی منم باشم..
کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید..
تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..
اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار..پاهاتم دراز کردی..
منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم..
با پاهات محکم منو گرفتی ..دو تا دستتم دورم حلقه کردی..
بهت می گم چشماتو می بندی؟
میگی اره بعد چشماتو می بندی ...
بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم؟
می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..
یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی شن..
می دونی؟
می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..یه حرکت سریع..
یه ضربه عمیق..بلدی که؟
ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستی ..نمیدونی
من تیغ رو از جیبم در میارم..نمی بینی که سریع می برم..نمی بینی
خون فواره می زنه..رو سنگای سفید..نمی بینی که دستم می سوزه
و لبم رو گاز می گیرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی..
تو داری قصه می گی..
من شلوارک پامه..دستمو می ذارم رو زانوم..خون میاد از دستم میریزه
رو زانوم و از زانوم میریزه رو سنگا..قشنگه مسیر حرکتش..
حیف که چشمات بسته است و نمی تونی ببینی..
تو بغلم کردی..می بینی که سرد شدم..محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم..
می بینی نا منظم نفس می کشم..تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت.
می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر میشم..
می بینی دیگه نفس نمی کشم..
چشماتو باز میکنی می بینی من مردم..
می دونی ؟ من می ترسیدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهایی مردن..
از خون دیدن..وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم..
مردن خوب بود ارومه اروم...
گریه نکن دیگه..من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم
خوشگل شدیاااا
بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی..
گریه نکن دیگه خب؟ دلم می شکنه..
دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟

‎‎ببخش اگه تو قصه مون دو رنگ و نامرد نبودم ...ببخش که عاشقت بودم خسته و دل سرد نبودم ...ببخش که مثل تو نشد خیانتو یاد بگیرم! اگر که گفتم به چشات بزار واسه تو بمیرم... ببخش اگه تو گریه هام دو رنگی و ریا نبود! اگر که دستام مثه تو با کسی آشنا نبود... ببخش اگه تو عشقمون کم نمی زاشتم چیزی رو ...ببخش که یادم نمی ره اون روزای پاییزی رو... لیاقت دستای تو بیشتر از این نبود عزیز! نه نمی خوام گریه کنیِ،برای من اشکی نریز... لیاقت چشمای تو،نگاه ِ پاک ِ من نبود


 وقتی خاطره های آدم زیاد میشه,دیوار اتاقش پر از عکس میشه ؛اما همیشه دلت واسه اونی تنگ میشه که نمی تونی عکسش رو به دیوار بزنی

Kolbeye Tanhayi

 

از توی خاطرات تلخم ، تو همین جایی همیشه

بغض من شکسته ، اشکم ، داره تقدیم تو میشه

به دلم مونده دوباره تو رو با خودم ببینم

تو برات فرقی نداره که ما رو از هم بگیرن

بی خداحافظ به قصد ترک احساس تو میرم

دل من از تو شکسته ، دیگه از زندگی سیرم

بی خداحافظ تو رفتی ، تا که کم بشه حضورت

تو به من دل بسته بودی ، خواستی  نشکنه غرورت

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 14:40  توسط یلدا  | 

 shmg4wruejmp2qmbglzh.jpg

اولین بوسه کجا بود یا ترس و لرز  با شرم وحیا و غرق در خجالت تو منو بوسیدی من سرمو انداختم پائین

اولین بار تو آغوشت گفتی: عشق من میخوام اونقدر فشارت بدم که هیچ وقت منو یادت نره میخوام  عطر تن هر دمون یکی بشه همدیگه رو عشق هم رو با هم احساس کنیم  تا عمق وجود هم یکی بشیم

گفتی هر بوسه قدرت ما رو تو عشق بیشتر میکنه ولی حالا..............

حالا من یه گوشه با آغوش باز کنار ساحل ایستادم و تونیستی آغوشم رو باز کردم تا لب مرگو ببوسم و خاک سرد جدائی و مرگ رو به آغوش بکشم

 ولی میدونم یه روز بر میگردی و جای آغوشی که میگفتی سوزنده است خاک سرد مزارم رو به اغوش میکشی

 و سنگ قبرم رو بوسه باران میکنی

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:50  توسط یلدا  | 

دل شکسته

 


 

درسکوت دادگاه سرنوشت


عشق برما حکم سنگيني نوشت


گفته شد دل داده ها از هم جدا


واي بر اين حکم و اين قانون زشت

 

 

 

  

 

خیلی ساده پا گذاشتی توی قاب این نگاه

اومدی زندگیمو رنگ بزنی رنگ سیاه

خیلی وقته که دیگه قرارامون یادت می ره

غزلای نا سروده توی سینم می میره

خیلی وقته که دیگه با خاطره سر می کنم

گلای شقایق و با کینه پر پر می کنم

دیگه تو خونه ی دل هیشکی هویدا نمی شه

اخه عصر اهنه عشق دیگه پیدا نمی شه

خیلی وقته چشامو دوختی به انتهای راه

من شدم پلنگ قصه ات تو شدی شبیه ماه

خیلی وقته رد پام رو ماسه ها تنها می رن

دیگه مرغ عشقا هم توی قفس زود می میرن

خیلی وقته که پشیمونی خودم خوب می دونم

ولی من تنها دیگه تا اخر خط می مونم

دیگه مریم سپیدم هیچ کجا وا نمی شه

اخه عصر اهنه عشق دیگه پیدا نمی شه

 

 

 

 

شايد كمي تند رفتم بعضي حرفهايم درست نبود ولي اخر چقدر صبر؟

تا كي بايد منتظرت بمانم؟ باورم كني

تو خود هم سرگرداني نميداني چه ميخواهي اگر مثل من درجستجوي عشقي با اين روش كه پيش گرفتي مطمئن باش نخواهي رسيد ميدانم نگراني  دلهره داري  نميخواهي دوباره شكست را تجربه كني

اما مگرميشود فراموش كرد؟ تو خود گفتي كه عشق را هيچ زمان نميشود از ياد برد حتي اگر براي او هوسي بيش نبود ولي براي تو عشق بود

اما چاره چيست ؟ تنهايي

تا به كي ؟

نميتوان تنها رفت راه زندگي را   بايد تكيه گاهي داشت ميفهمي؟ سنگ صبوري كه بتوان دامن اشكش قرار داد

فرصت ندادي

نخواستي مرا بشناسي  مرا و عشق مرا پس زدي نميدانم چرا ؟

كاش ميتوانستي پرده چشمانت را كنار بزني و مرا با چشم قلبت ببيني

كاش ميتوانستم قلبم را ازسينه بيرون ارم تاببيني كه به عشق تو مي تپد

كاش كاش كاش....

من از تو چه خواستم جز ذره اي مهر اندكي محبت جرعه اي عشق؟ زياد نيست بخدا زياد نيست

در مقابلش چه ميدادم؟

همه وجودم   همه منيتم مال تو 

دوست دارم اسيرت باشم اري اسير تو و لبخند تو به اسيري نميبري مرا؟

ميدانم حرفهايم را به تمسخر ميگيري  اري خوب ميدانم كه ميخندي

تو به هر كس كه دوستت بدارد ميخندي

تو به چشمان ترم مينگري ميخندي

من به لبهاي پراز خنده تو ميگريم

اري ميگريم نه براي خودم نه

براي تو ميگريم كه عشق را به مسخره ميگيري.

 

 

 

 

 

اشتباه شاید همین بود.... همین تو را از خودت خواستن... غافل از اینکه٬ندیدن و نشنیدنِ تو٬بهانه ی خوبی برای باور کابوس نبودنت نیست.... توبودی....تو هستی....بی آنکه بخواهی.... تو هستی حتی اگر دیگر٬در این دنیا نباشی.... برای باور بودنت٬دلیلی بالاتر از دیوان حافظ ِ کتابخانه ی من؟ که هر غزلش با اسم تو شروع می شود.... پس اگر عاشق نیستی لا اقل من را به خیال بافی متهم نکن.... چه کسی گفته من تنها زمانی می توانم بودنت را باور کنم٬ که گرمی دستهایت را حس کنم؟یا صدای مهربانت را بشنوم؟ چه کسی گفته؟ من می فهمم سهراب چه می گوید٬وقتی چشمهایم را می شویم٬ تا "وصال" را جور دیگری ببینم..... برای من٬مگر بالاتر از اینکه٬با عشق تو٬از بدی ها پاک شوم٬ و به خدایِ احد و واحدم نزدیک تر شوم٬؟؟ من این "وصالِ بی تو" را به هزار بار "وصال دنیوی"٬نمی دهم.... وصال یعنی از تو به خدا رسیدن.... و خوشا به حال آن کسی٬که پلی می شود٬برای رسیدن دیگری٬به خدا.... من باور کرده ام که : "چشمها را باید شست جور دیگر باید دید".... من باور کرده ام که : "تو بامنی هر جا برم٬....." من باور کرده ام که : تو را باید در خود جستجو کرد..... من باور کرده ام بودنت را.... من باور کرده ام نبودنی از جنس بودن را....

 

 

 

 

 

 

 
 تنهايی را دوست دارم زيرا بی وفا نيست ... تنهايی را دوست دارم زيرا عشق دروغی در آن
 
نيست ... تنهايی را دوست دارم زيرا تجربه کردم ... تنهايی را دوست دارم زيرا خداوند هم
 
 تنهاست .. . تنهايی را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايی هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار
 
کشيدنم را پنهان خواهم کرد...

 

 

 

 

 

هيچ وقت اونجور که فکر ميکنی نيست زندگی هيچ وقت باب ميل تو پيش نميره ... ولی هميشه هم توش شاديه هم غم ...تنهايی سردش ميکنه باز عشق سرماشو ميگيره.. اين تويی که مهم ترين نقشو تو زندگی ايفا ميکنی تويی که ميتونی هميشه گرمش نگه داری و يا اون و از سرما به يخ بشونی....مهم ترين چيز اينه که ياد داشته باشی گذشت کنی ...فراموش کنی ..دوست داشته باشی...عشق بورزی...و تو اغوشت بگيری و طعم شيرينشو خودت بچشی وقتی دلت گرفته ياد بگيری اشک بريزی اونم رو شونه های مهربون نازنينت ... وقتی سردت شد تو غربت تنهايی بپری تو بغلشوخودت و مچاله کنی واونم با دستاش نوازشت کنه ... ميبينی شنيدن اين حرفها هم ادم و گرم ميکنه چی برسه... اما... اما دوری... اما بی او بودن... اما تنهايی روزهارو شب کردن... اما بی او به خواب رفتن.... سخت نيست بلکه طاقت فرساست توی تنهايی دل به غصه دادن مثل پروانه سوختن... بی او اشک ريختن ... و بی همدم خوابيدن.. ميبينی چقدر سردت شد منم دارم ميلرزم... اميد با تو بودنه که نميزاره سرما غلبه کنه به وجود عشقت روزگار کثيف ...ازت متنفرم...بدم مياد اسمتو رو لب بيارم.. خدايا تنهام نزار بی تو هيچم....

اولین بوسه

 وصیت کردم...

هنگامی که مردم بر روی قبرمر پارچه سیاه بکشید که همه

بدانند سیاه بخت بوده ام.

چشمانم را باز بگزاریدکه همه بدانند چشم انتظار بوده ام.

گوشهایم را بگیرید تا همه بدانند آوای خوش را نشنیده ام.

دهانم را ببندید تا همه بدانند سخن در گلو شکسته ام.

دستانم را بگشایید تا همه بدانند سالهاست صورت ماهش را

لمس نکرده ام.

و در آخر تکه یخی را بشکل صلیب بروی قلبم بگذارید تا با اولین

اشعه ی خورشید آب شود و قلب سوخته ی مرا القيام دهد.

مي توني نگاهم نكني- اما نمي توني جلوي چشماي منو بگيري-

ميتوني بگي دوست ندارم ولي نمي توني بگي دوسم نداشته باش-

مي توني از پيشم بري ولي نمي توني بگي دنبالم نيا-

پس من نگاهت مي كنم – دوست دارم- و تا ابد دنبالت ميام.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 13:59  توسط یلدا  | 

گفتم : ای دوست یک بوسه بده بهر خدا

                      گفت : امروز برو فردا بیا

                                        گفتم : امروز برم فردا بمیرم چه کنم

                                                            گفت : یک بوسه دهم باز تو را زنده کنم

ای لبانم بوسه گاه بوسه ات

خیره چشمانم براه بوسه ات

ای تشنج های لذت در تنم

ای خطوط پیکرت پیراهنم

آه،میخواهم که بشکافم زهم

شادیم یکدم بیالاید به غم

آه،میخواهم که برخیزم ز جای

همچو ابری اشک ریزم های های

این دل تنگ من و این دود عود؟

در شبستان،زخمه های چنگ ورود؟

این فضای خالی و پروازها؟

این شب خاموش و این آوازها؟


 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 13:21  توسط یلدا  | 

               

 

 

قصه ی آن دختر را می دانی ؟
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنیا تنفر داشت
و فقط یکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود
« اگر روزی قادر به دیدن باشم
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »
 
***
و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را
رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست
 
***
دلداده به دیدنش آمد
و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن
ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »
 
***
دختر برخود بلرزید
و به زمزمه با خود گفت :
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نا بینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او نیست
 
***
دلداده رو به دیگر سو کرد
که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد
هق هق کنان گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

از استاد دینی پرسیدند :عشق چست؟گفت حرام است

از استاد هنر پرسیدند:عشق چیست؟گفت نقطه ای است

که حول نقطه قلب جوان میگردد

از استاد تاریخ پرسیدند:عشق چیست؟گفت سقوط سلسله ی

قلب جوان

از استاد زبان پرسیدند:عشق چیست؟گفت همپای LOVEاست

از استاد ادبیات پرسیدند:عشق چیست؟گفت محبت الاهیات

است

از استاد علوم پرسیدند: عشق چیست؟گفت تنها عنصری است

که بدون اکسیژن می سوزد

از استاد ریاضی پرسیدند:عشق چیست؟

گفت تنها عددی است که پایان ندارد.......

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 13:19  توسط یلدا  | 

بوسه

 

معنی بوسه

بوسه بر دست : من فقط تو را می پرستم

بوسه بر گونه : من فقط می خواهم دوست تو باشم

بوسه بر چانه : تو جذاب هستی

بوسه بر گردن : من تو را می خواهم

بوسه بر لب : من عاشق تو هستم

بوسه بر گوش : اجازه بده سر گرم باشیم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 13:47  توسط یلدا  | 

در مصرع بعد هم تو را مي بوسم

ايراد ندارد !به کسي چه!اصلن

شعر خودم است من تو را مي بوسم!

بي دغدغه همچنان تو را مي بوسم


بي بوسه عزيز!در خودم مي پوسم

آنقدر به بوسه ي تو معتادم که

يک قافيه در ميان تو را مي بوسم

دل مي شود از تو قرص با يک بوسه

احوال مرا بپرس با يک بوسه

لبهاي تو نسخه ي مرا پيچيدند

صبح و شب و ظهر قرص با يک بوسه

 

بوسه يعني وصله ي شيرين دو لب...

بوسه يعني مستي از مشروب عشق...

بوسه يعني لذت دل دادگي...

لذت از شب . لذت از ديوانگي...

بوسه يعني حس خوبه طعم عشق...

طعم شيريني به رنگ سادگي...

بوسه يعني آغازي براي ما شدن...

لحظه ي با دلبري تنها شدن...

بوسه سرفصله کتاب عاشقي...

بوسه رمز وارد دلها شدن...

بوسه آتش مي زند بر جسم و جان...

بوسه يعني عشق من با من بمان

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 13:4  توسط یلدا  |