گذشت لحظه های با تو بودن
و در پاییز عشقمان
نامی از دوست داشتن باقی نماند
چقدر زودگذر بود قصه من و تو
و در آنروز که دست بی رحم تقدیر
درو کرد گندمزار دلهایمان را
و تهی شد همه جا از عطر گل عشق
و در کوچ پرنده های غمگین
در آن کویر آرزو
شاعری دل شکسته و تنها
می نوشت شعری به یاد با هم بودن ها
شعری برای خشکیدن گلهای عشق در مزرعه دوست داشتنها
قطره اشکی به یاد همه خاطره ها ....

يکي بود يکي نبود
يه روزي از روزا
با يه دختري آشنا شدم.
اون اولا واسم مثل يه دوست خوب بود.
يه دوست که باهاش بتونم راحت درد دل کنم.
ولي کم کم خيلي بهش عادت کردم.
واسم با ديگران متفاوت بود.
عاشقش شدم.
عشق اولم بود.
نمي دونستم چه جوري بهش بگم.
چه جوري نشون بدم
که دوستش دارم.
روز ها گذشت.
من هم هر کاري که مي تونستم مي کردم
که بهش نشون بدم که دوستش دارم.
يه روز قلبمو تقديمش کردم٬ قلبمو پس داد!
دختر عجيبي بود. اصلا توو خط عشق و عاشقي نبود.
همين جور عاشقش موندم...
يه روز اومد گفت:
" اين دوستمه اسمش سعيد هست."
يهو يه چيزي قلبمو فشار داد.
بغضمو خوردم و لبخند زدم گفتم:
"خوشبختم."
ديگه چيزي از دلم نمونده بود.
اون لبخند از ته دل نبود.
فقط ماهيچه هاي صورتم بودن که به صورت يک لبخند شکل گرفته بودند.
که باز هم ناراحت نشه!
يه روز درحالي که گريه مي کرد به خونم اومد و گفت:
"با هم جرو بحثمون شده. مي تونم پيشت بمونم؟"
با اين حال که مي دونستم اين قلبمه که باز هم بايد درد بکشه و جيک نزنه٬
لبخند زدم و گفتم:
"بله که مي توني."
بغلش کردم و سرش رو گذاشتم رو شونم که گريه کنه تا آروم بشه...
چندين ماه گذشت...
يه روز بهم زنگ زد و گفت:
"پنجشنبه هفته ي ديگه عروسيم هست. کارت دعوتو کي بيارم خونتون بهت بدم؟"
ديگه نمي فهميدم چي ميگه.
منگ شده بودم.
يهو ديدم داره ميگه:
"... کوشي؟ الوووووو...."
گفتم: "اينجام. اينجام. يه لحظه رفتم تو فکر."
گفت: "تو هميشه وقتي با من حرف مي زني ميري تو فکر!"
گفتم: "فردا خونه هستم. حدود ساعت پنج بيا دعوت نامه رو بده."
....
اون شب اصلا خوابم نمي برد. خُل شده بودم.
ياد اون روزهاي اول که تازه باهاش آشنا شده بودم افتاده بودم.
خلاصه با هزار تا وول خوردن و کلنجار رفتن تونستم يه سه ساعت بخوابم.
فردا ساعت پنج زنگ در به صدا در اومد.
خودش بود. بازم سر ساعت!
در رو باز کردم.
به چشماش زل زدم.
هنوزم عاشقش بودم. ولي ...
گفت:
"يوهو. کجايي؟ بيا اينم دعوت نامه. پنجشنبه مي بينمت."
تا پنجشنبه بياد٬ نمي دونم چه جوري زندگي کردم.
همه چيز واسم مثل جهنم بود.
نمي تونستم تحمل کنم.
به سيگار و مشروب هم عادت نداشتم.
دوست داشتم برم بالاي يه کوهي و تا دلم مي خواد داد بزنم.
....
پنجشنبه کت شلوارم رو پوشيدم.
به سالن که رسيدم٬ اونو توو لباس عروس ديدم.
چقدر زيبا شده بود.
اومد جلو و بهم گفت:
"خوش اومدي امين. برو يه جا بشين. اميدوارم بهت امشب خوش بگذره."
دستشو گرفتم و لبم رو آوردم نزديک گوشش و گفتم:
"نه. اومدم اين کادوي ناقابل رو بدم و برم. تو هميشه توو قلب من هستي. منو يادت نره!"
گونش رو بوسيدم و گفتم:
"خداحافظ!"
حالا اين من بودم و تنهايي هام که بايد تا ابد باهاش مي ساختم!...

میدونی چراوقتی می خوایی بری تورویاچرا چشماتو می بندی؟.......
میدونی چراوقتی می خوایی گریه کنی چشماتو می بندی؟..........
حتی وقتی می خوایی کسی رو ببوسی چشماتو می بندی؟
چون قشنگ ترین چیزهای این دنیا دراین لحظات قابل دیدین نیستن.

نميدونم از کجا بايد شروع کنم ولي يه حسي منو وادار مي کنه که بنويسم
خيلي از مسائل سخته عشقتو با يکي ديگه ببيني
عشقت بهت پشت کنه
عشقت ديگه تو رو نخواد و رو همه چيز پا بذاره و خيلي از مسايل ديگ
ولي سخت تر از همه اينه که خدا تو رو فراموش کنه
برام سخت بود وقت جدايي وقت تنها شدن وقت ترد شدن و موندن به تنهايي ولي وقتي ديدم خدا منو تنها نذاشت وقتي
ديدم خدا هنوز باهامه به خودم اميدوار شدم قدرت گرفتم تا زندگي از دست رفتمو از نو بسازم شروعي تازه با زندگي جديد
دوستاي خوب
درسته اون رفته ولي خدا که نرفته خدا هنوز باهامه
از اون روز داره بهم کمک مي کنه طوري که باورش خيلي جاها سخته
از دست دادن اوني که دوسش داري سخته ولي يادمون باشه که اگه خدا رو از دست داديم زندگيمون از دست ميره
چگونه فراموشت كنم تو را كه از خرابه هاي بي كسي به قصر سپيد عشق هدايتم كردي؟
چگونه فراموشت كنم تو را كه همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش كردم؟
برايم تمامي اسم ها بيگانه شدندو تمام خاطرات مردند دلت را به من بده فكرت را به من بده،سرت را روي شانه هايم بگذار مي خوام بهت اطمينان بدم تا آخر راه باهاتم تنهات نمي زارم.
قول مي دم!!!

احساسی ترین متن عمرم
یه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن..
تو باشی منم باشم..
کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید..
تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..
اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار..پاهاتم دراز کردی..
منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم..
با پاهات محکم منو گرفتی ..دو تا دستتم دورم حلقه کردی..
بهت می گم چشماتو می بندی؟
میگی اره بعد چشماتو می بندی ...
بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم؟
می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..
یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی شن..
می دونی؟
می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..یه حرکت سریع..
یه ضربه عمیق..بلدی که؟
ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستی ..نمیدونی
من تیغ رو از جیبم در میارم..نمی بینی که سریع می برم..نمی بینی
خون فواره می زنه..رو سنگای سفید..نمی بینی که دستم می سوزه
و لبم رو گاز می گیرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی..
تو داری قصه می گی..
من شلوارک پامه..دستمو می ذارم رو زانوم..خون میاد از دستم میریزه
رو زانوم و از زانوم میریزه رو سنگا..قشنگه مسیر حرکتش..
حیف که چشمات بسته است و نمی تونی ببینی..
تو بغلم کردی..می بینی که سرد شدم..محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم..
می بینی نا منظم نفس می کشم..تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت.
می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر میشم..
می بینی دیگه نفس نمی کشم..
چشماتو باز میکنی می بینی من مردم..
می دونی ؟ من می ترسیدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهایی مردن..
از خون دیدن..وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم..
مردن خوب بود ارومه اروم...
گریه نکن دیگه..من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم
خوشگل شدیاااا
بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی..
گریه نکن دیگه خب؟ دلم می شکنه..
دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟

ببخش اگه تو قصه مون دو رنگ و نامرد نبودم ...ببخش که عاشقت بودم خسته و دل سرد نبودم ...ببخش که مثل تو نشد خیانتو یاد بگیرم! اگر که گفتم به چشات بزار واسه تو بمیرم... ببخش اگه تو گریه هام دو رنگی و ریا نبود! اگر که دستام مثه تو با کسی آشنا نبود... ببخش اگه تو عشقمون کم نمی زاشتم چیزی رو ...ببخش که یادم نمی ره اون روزای پاییزی رو... لیاقت دستای تو بیشتر از این نبود عزیز! نه نمی خوام گریه کنیِ،برای من اشکی نریز... لیاقت چشمای تو،نگاه ِ پاک ِ من نبود
Kolbeye Tanhayi
از توی خاطرات تلخم ، تو همین جایی همیشه
بغض من شکسته ، اشکم ، داره تقدیم تو میشه
به دلم مونده دوباره تو رو با خودم ببینم
تو برات فرقی نداره که ما رو از هم بگیرن
بی خداحافظ به قصد ترک احساس تو میرم
دل من از تو شکسته ، دیگه از زندگی سیرم
بی خداحافظ تو رفتی ، تا که کم بشه حضورت
تو به من دل بسته بودی ، خواستی نشکنه غرورت














